X
تبلیغات
رایتل
اینگونه زندگی کنیم: شاد ولی دلسوز ساده ولی زیبا مصمم ولی آرام مهربان ولی جدی زیرک ولی صادق عاشق ولی عاقل

واما اندرحکایت سفریک روزه من به تهران

 

  

این دفعه حرفم نه شعره ونه داستان نه حکایت نه مقاله ؛ این دفعه میخوام یکم به اطرافمون بیشتر توجه کنیم برا چند لحظه فکر کنیم چرا اینجوری شد چه برسرما آمده میخواهیم چیکار کنیم آیا ما ادعا میکنیم که دریک کشور اسلامی زندگی می کنیم ؟ قصدمون چیه ، هدفمون ؟ میخواهیم کجا بریم ، به کی فخر بفروشیم اصلا فخر فروشی به چیه ؛ یه فرد مسلمان به چه کسی گفته میشه ؟آیا مسلمانی فقط به حرفه یاعمل ؟ برتری به لباسه به عریان بودنه ؟ دراسلام لباس زن بایستی چه جوری باشه ؟ چه برسر اعتقادات ما آمده ؟ مد چیه ؟  ...  قصدم بخدا موعظه وسخنرانی نیست نه اهلشم نه بلدم من یه فرد ساده هستم ،  سادگی رو هم دوست دارم وهمیشه دوست دارم پامو ازگلیم خودم فراترنزارم ، ازخدا بترسم نه اینکه فردی مذهبیم ؛ نه بخدا ، فقط دوست دارم به گفته خداوقران عمل کنم البته تاآنجا که بتونم ؛ دوستان  کلمه نامحرم درذهنتون چه معنای امروزه داره ؟ حرف مضحکیه نه ؟ چه معنی داره ازاین کلمه استفاده بشه  ، ازسخنم جا خوردین نه ؟ آخه برای خودم هم تکان دهنده بود . کاش لحظه ای به تفسیر سوره نساء درقران یه نگاهی بندازیم .

 روز چهارشنبه واسه ماموریت اداری عازم  تهران شدم چندسال بود که قدم نگذاشته بودم ، خلاصه وارد تهران شدم پنجشنبه صبح ساعت 6  اولش خواستم صبحانه بخورم ولی ترجیح دادم اول کار اداریمو راه بندازم واسه همین یه تاکسی دربست  گرفتم وبه آدرسی که داده بودن حرکت کردم . چهار سال بود که به پایتخت قدم نگذاشته بودم ، توراه قند تودلم آب می شد وای تهران چقدرعوض شده بود، ساختمانهای زیبا ، برج میلاد و چه شهر زیبا ی خلاصه تودلم به به چه چه گفتم تا رسیدم به بالای شهر وبه آدرسی که داشتم ساعت 7 صبح بود موندم پشت در ترسیدم زنگ بزنم گفتم شاید خواب باشن یکم پشت در نشستم بعدازدقایقی درباز شد آقای 17یا18 ساله به ظاهر مهربون درو باز کرد وپرسید شهر .... ومن گفتم بله گفت : بفرماید تو، خلاصه رفتم بالا مهندسین ودست اندرکاران ،  دستگاه و ازم گرفتن وشروع کردن به کارکردن ومن اجازه خواستم برم بیرون وساعتی که دستگاه آماده بشه  برگردم ،  ولی خیلی باخوشرویی دریه اتاقی صبحانه محیا کردن ومن واقعا شرمنده شدم خلاصه بعد صبحانه ویکم خوش وبش ازشون اجازه گرفتم رفتم بیرون یکم که ازساختمان شرکت دور شدم وقدم به طرف مغازه ها برداشتم خانمی پیری رو دیدم که باعصا راه میرفت درحالیکه دور لب ،خط  چشم ، ای خدا شلوارشو! نمیدونم چرا قهر بود باهاش ، یکم تودلم خندیدم وگفتم حوصله شو؛ ببین ؛ حالا موهاشو هم دائما میخواست قشنگ بزاره بیرون خلاصه یکم  جلوترکه رفتم دیدم واویلا دخترا وپسرا رو نگاه ! همه شون خواهر، برادر بودن دست دردست هم ، خلاصه با تعجب نگاه کردم وچادرمو خیلی صاف وزیبا گرفتم  یعنی یه حجاب کامل بامتانت قدم ورداشتم خیلی بااحترام شاید یکم ازم یاد بگیرن دیگر داشتم عصبی میشدم  

 

                

 

آدرس مترو رو پرسیدم خلاصه رفتم به طرف مترو وبلیط خریدم سوار مترو شدم ای خدا چشمتون روز بد نبینه یعنی چه بلای  برسر این جونای تازه به دوران رسیده اومده بود. یاد آقای دایی خودم افتادم خدا رحمتش کنه چندین سال قبل که اومده بود شهرمون، ازبس هم دوسم داشت منو دختر زینب صدا میکرد بهم گفت : دخترزینب : تهران فقط ده بزرگی است همین ، هیچی نداره اما امروز به نظر بنده تهران فقط یه جنگل بود البته دوراز حضوربعضیا بخدا قصدم توهین نیستا ولی چه معنی داره دختره بی نزاکت موهاش بیرون سینه اش بیرون مانتو که میشه گفت یه پیرهن بود. یا کت ، شلوار تنگ وکوتاه  معلوم نیست چه جوری پوشیده جوراب نداشت ، باآرایش کامل که آدم فک میکرد راهیه مجلس عروسیه ، هی باسروگوشش ورمیرفت ،  سعی میکرد گوشاش حتما بیرون باشه واسه چی (نمیدونم بخدا) معنیشو نفهمیدم ،اکثرا هم  داشتن باتلفن همراهشون بازی میکردن ، خلاصه شال سرشون و روسریها ، فقط مال گردن بودن همین وبس همه پسرا ودختراباهم محرم بودن براحتی باهم خوش وبش میکردن قربون وصدقه هم می رفتن عشق بازی میکردن . واما درمورد ناز پسرها ای خدا موهاشون وزوزی تیفوس یاجوجه تیغی بود چی بود  نمیدونم ، حالا صورتشون ازصورت دختر تمیزتر وازهمه خنده دارتر شلوارهاشون که به اسم شلوار زخم بود اکثرا جوانای تازه به دوران رسیده  شلوار پاره پاره پوشیده بودن خیلی افتضاح بود خجالت نمیکشیدن بخدا حتی در دهات هم به یه بچه چنین شلواری بدی که بپوشه قبول نمیکنه واینجا با خودم گفتم چقدر ما مردم نادان وکوته فکریم ، چقدر همه چی رو کورکورانه قبول میکنیم یه لحظه هم فک نمیکنیم بابا این کاری که میخواهیم انجام بدیم درشان من یاشهرم یا کشورم هست واسه چی آبروی خودمو ...   

                              

 

 یادمه بچه که بودم تلوزیون یه کارتون نشون میداد درمورد پادشاهی که عاشق مد لباس بودوهمیشه  دوست داشت بهترین لباسی رو که هیچکس تابه عمرش ندیده بپوشه ، یه روزی دوتا کلاهبردار به این شهر وارد میشن ویه گردشی وتحقیقی میکنین ببینن اوضاع ازچه قراره ، خلاصه ماجرای پادشاه رو می فهمند وقرار میزارن یه درس حسابی به این پادشاه بدن واسه همین جارمی زنن ؛ ما پارچه های عالی می بافیم جریان به گوش پادشاه میرسه پادشاه بلافاصله اونارو احضار میکنه ودستور بافت پارچه زیبای رو میده که هیچکس تاعمرش ندیده خلاصه این دونفر زود کارگاه  پارچه بافی رو به پا می کنن تا برای پادشاه  پارچه زیبای ببافن ، بعده  درست کردن کارگاه ، شروع کردن به تق وتوق کردن وبافتن ،  اولش  وزیر وارد میشه تاببینه  این پارچه چه شکلیه یکی ازاون مردا میگه :  آدمای احمق نمیتونن این پارچه رو ببینند وزیر تااین حرفو می شنوه می  ترسه  باخودش میگه هرچند هیچ چیزی دراین دار دیده نمیشه اما باید تعریف کنم تابهم احمق نگن وشروع میکنه اززیبای پارچه سخن گفتن وبعد میره به پادشاه گزارش بده ، که یه پارچه بی نظیر و دارن می بافن ، پادشاه میاد که نگاه کنه هیچ چی مشاهده نمی کنه  باز اون دونفرمیگن قربان،  آدمهای احمق نمیتونن این پارچه را ببینن ، پادشاه هم میترسه وشروع میکنه به تعریف کردن ، خلاصه پارچه بافته می شود وخودشون خیاطی میکنن و واسه پادشاه یه لباس نامرئی زیبای می دوزند بعد هم پادشاه را لخت میکنن وبه تنش می کنن وهمه سربازان وملازمان شروع به تعریف ازلباس می کنن تاجایی که پاشاه مغرور به خودش می باله ودستورمیده  : منو توشهر بگردانید تاهمه مردم لباس زیبای منو ببینند براهمین جارچیها توشهر ندا دادن که ای مردم جمع بشوید ولباس تازه پادشاه رو مشاهده کنین ، بعد پادشاه و سوار اسب کردن وتوشهرگردوندن  ، وقتی همه مردم باتعجب به پادشاه لخت نگاه کردن ،ازترسشون  حرفی نزدن تا اینکه یه کودکی ازبین مردم جلوتر رفت وباانگشت به پادشاه اشاره  کرد وباصدای بلند داد زد : ببیند پادشاه لخت !  وهمه بهم نگاه کردن وبه پادشاه ابله  واسه لخت بودنش  خندیدن  .                                          

خلاصه حالا حکایت ما مردم بیچاره ،  این مدها همه تبلیغاته ، غرب چنان با تبلیغاتش وسایل وتجهیزات خودشو میفروشه  که حتی درکشورعربستان مردم اکثرا در خانه هاشون بخاری دارن . خنده دار نیست ای خدا ، یکم بیشتر به دور واطرافمون به خودمون توجه  کنیم به شخصیت خودمون  احترام بگذاریم . خلاصه رفتم تا شهرری  البته عده زیادی هم دیدم که واقعا حجاب درست وحسابی بافرهنگ وباادب متین ومودب بودن ، خلاصه رفتم حرم شاه عبدالعظیم  ازاونجا به بازار یه سرکی کشیدم واقعا دیگر خسته شده بودم بعد ظهر شده بود نهاری خوردم دوباره راه افتادم برگشتم همون شرکت دستگاه اماده بود یه امتحانی کردم وایراداشو تقریبا برطرف کردم بقیه ش هم گفتن انشالله بااینترنت وتلفن حل میکنیم خلاصه هزینه شو حساب کردم ازاونجا خداحافظی کردم اومدم بیرون خواستم برم خونه اقوام چون فرداش جمعه بود ؛ اما منصرف شدم دیگه نگاهم عین اول صبح نبود دیگه ازاین شهر یه جورای تنفر داشتم  البته ازبعضی ازآدماش نه همه ،  دیگر تهران اون تهرانی نبود که دیده بودم ازلحاظ پوشش و محرم نامحرم افتضاح بود سرم درد میکرد بلافاصله برگشتم ترمینال بلیطی تهیه کردم شب ساعت هشت ونیم راه افتادم دیگر دوست نداشتم لحظه ای تواین شهر بمونم ولی خدایش چرا بعضی از جوانان تازه به دوران رسیده ما اینگونه خودشونو به تاراج گذاشتن چرا خودشونو گم کردن ، حجاب واسه زن چون دری است درمروارید اما امروز تواین شهر حجاب کشک ادب ومحرم ونامحرم وهمه چی کشک امنیت صفر . خلاصه شنبه که داشتم میرفتم اداره مون توراه نگاهی به شهرمون به مردم خوبش کردم درستکه مثل اونا ساختمان نداریم مثل اونا امکانات نداریم  ولی واقعا شهر ما درمقابل اون شهر یه مدینه فاضله است .       

پیامبر اکرم ص : درشب معراج زنانی چندازامت خودرادرعذابی شدید دیدم . زنی رادیدم که به موهایش آویخته شده ، مغز سرش می جوشد سوال نمود اوچه کرده است گفتند : اوموی خود را ازمردان نامحرم نمی پوشانده است . وزنی رادیدم که گوشت بدنش راباقیچی های آتشین قیچی میکردند ، گفتم اوچه کرده است ؟ گفتند خود را به مردان نامحرم نمایش می داده که به او رغبت کنند.   

پیامبر اکرم ص : وقتی دیدی زنها سرهایشان رامثل کوهان شتر درست کرده اند ، ایشان را لعنت کنید که آنها ملعونند ونمازشان مقبول نیست .  

 

 چقدر خنده داره که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست. ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!

چقدر خنده داره که صد هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!

چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت می گذره!


چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکرمیکنیم چیزی به فکرمون نمیاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافی میکشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!

چقدر خنده داره که خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته اما خوندن صد سطر از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه !

چقدر خنده داره که سعی می کنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم اما به آخرین صف نماز جماعت یک مسجد تمایل داریم!


چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

چقدر خنده داره که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان قران رو به سختی باور می کنیم!

چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدند به بهشت برن!

چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به
دیگران ارسال می کنیم به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته بشه همه جا رو فرا می گیره اما وقتی سخن و پیام الهی رو می شنویم دو برابر در مورد گفتن یا نگفتن اون فکر می کنیم!

خنده داره اینطور نیست؟
دارید می خندید ؟
دارید فکر می کنید؟

این حرفا رو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاسگزار باشید
که او خدای دوست داشتنی ست.

[ پنج‌شنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ] [ 08:15 ق.ظ ] [ سارا ] [ نظرات (1) ]

آمار وب

طراح قالب: آوازک